فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )
860
فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )
به سختى راه خود را ادامه داد ، فرار كرد ، گريخت . مَلُخَ - - مَلَاخَةً الطعامُ : غذا فاسد شد . المُلَخَّص - [ لخص ] : مفع ، مختصر و موجز ، - ج مُلَخَّصَات : خلاصه ؛ « هذا مُلَخَّصُ ما قالوه » : اين ما حصل آنچه كه گفتهاند مىباشد . مَلِدَ - - مَلَداً الغصنُ : شاخهء درخت نرم شد و تكان خورد . مَلَّدَ - تَمْلِيداً [ ملد ] الأَديمَ : چرم را نرم كرد ، - الريُّ الغُصْنَ : شاخهء درخت در اثر آبيارى نرم و نازك شد . المَلْد - مرد نازك اندام و ظريف و يا شاخهء نرم و نازك . المَلَد - ج أَمْلَاد : جوانى ، نعمت ، تكان خوردن و حركت . المَلْداء - ج مُلْدٌ : مؤنث ( الأَمْلَد ) است . المَلَدَان - حركت و تكان خوردن شاخهء درخت با ميوهء خود . المِلْدَغ - [ لدغ ] : كسى كه مردم را در گفتار خود زخم زبان زند . المَلَذّ - ج مَلَاذّ [ لذّ ] : جاى لذّت بردن و خوشى . المَلَذَّة - ج مَلَذَّات [ لذّ ] : شهوت . المِلَزّ - [ لزّ ] : كينه توز . ( اين كلمه در مذكر و مؤنث يكسان به كار مىرود ) . المِلَزَّة - قطعهء گردى از پوست يا آهن كه وسط آن سوراخ است و آن را زير سوراخ لولاى درب قرار مىدهند . المُلْزَق - [ لزق ] : پسر خوانده ، فرزند نامشروع . المُلَزَّق - [ لزق ] : پسر خوانده ، چيزى كه نه استوار و نه محكم باشد . المِلْزَم - ج مَلَازم [ لزم ] : منگنه ، گيره . المَلْزَمَة - [ لزم ] من الكتاب : در اصطلاح چاپ عبارت است از صفحاتى كه يك جا چاپ مىشود كه معمولًا هشت يا شانزده يا سى و دو صفحه مىشود . المِلْزَمة - [ لزم ] : مرادف ( المِلْزَم ) است . مَلَسَ - - مَلْساً الشيءَ : آن چيز را از اصل و يا ريشه كند ، - الرَّجُلَ بِلِسانِه : از او با زبان چاپلوسى كرد ، - الإبلَ : شتران را با شدت به راه انداخت ، - الظَّلَامُ : تاريكى گرگ و ميش شد يا با روشنى توأم گرديد . مَلِسَ - - مُلُوسةً و مَلَاسَةً : آن چيز نرم و نازك شد . مَلُسَ - - مُلُوسَةً و مَلَاسَةً : مرادف ( مَلِسَ ) است . مَلَّسَ - تَمْلِيساً [ ملس ] ه من الأَمرِ : او را رهائى داد ، - الشّيءَ : آن را نرم و نازك كرد ، - الأرضَ : زمين را هموار كرد . المَلَس - ج مُلُوس و أَمْلَاس و جج أَمَالِيس : زمين هموار ؛ « مَلَسُ الظَّلام » : تاريكى همراه با روشنى . المَلْسَاء - مؤنث ( الأَمْلَس ) است ، شراب نرم و گوارا ؛ « الأَلِفُ المَلْساء » : الف لينه مانند الِف كتاب ؛ « سَنَةٌ مَلْسَاء ج أَمَالِس و امالِيس » : سال خشك و بى آب و علف . المُلْسِن - [ لسن ] : فا ، مرد فصيح ، كسى كه بسيار سخن گويد . المِلْسَن - [ لسن ] : سنگى كه بر بالاى درب ( لانه ) حيوانات وحشى قرار دهند و زير آن پاره اى گوشت گذارند تا هر گاه جانور براى خوردن گوشت وارد شود آن سنگ بر درب خانه فرو افتد و آن را ببندد . المُلَسَّن - [ لسن ] : مفع ، آنچه كه نوك آن مانند نوك زبان باشد . المُلَسِّن - [ لسن ] : فا ، آنكه از شدت شگفتى زبان خود را با دندان گاز بگيرد . المَلْسُون - [ لسن ] : دروغگو ، چاپلوس و خوش زبان و بدخصال كه به گفتههاى خود عمل نكند . مَلَشَ - - مَلْشاً الشيءَ : چيزى را با دست خود كاوش نمود ، و در زبان متداول پر را كند . مَلِصَ - - مَلَصاً الشيءُ من يده : آن چيز به علت لغزندگى و ليزى در دست بند نشد ؛ « مَلِصَتِ السمَكَةُ من يَدى » : ماهى از دستم ليز خورد و در رفت ، الرّجُلُ : فرار كرد و گريخت . مَلَّصَ - تَمْلِيصاً [ ملص ] اللَّوْلَبُ : لولا از درب كنده شد . المَلْص - لخت ، عريان . المَلَص - مص ، ليز خوردن . المَلِص - من الحبال و نحوها : ريسمان و رسن كه ليز و لغزان باشد و در دست گرفته نشود . المِلْصَاب - [ لصب ] : نقول [ سيفٌ مِلْصَابٌ « شمشيرى كه بسيار در غلاف مانده باشد . المَلِصَة - « سمكةٌ مَلِصَةٌ » : ماهى كه بخاطر ليزى از دست بگريزد . المَلَصَّة - [ لصّ ] : سرزمينى كه دزد بسيار دارد . المُلْصَق - [ لصق ] : مفع ، پسر خوانده . المُلْصَقَة - [ لصق ] : مؤنّث ( المُلْصَق ) است . مَلَطَ - - مَلْطاً الحائطَ : ديوار را گِل اندود كرد ، - الشَّعْرَ : موى را تراشيد ، - مُلُوطاً الغلامُ : پسر بچه بى اصل و نسب بود . مَلِطَ - - مَلَطاً و مُلْطَةً : بى موى شد . مَلُطَ - - مُلُوطاً الغلامُ : مرادف ( كان مِلْطاً ) است . مَلَّطَ - تَمْلِيطاً [ ملط ] الحائطَ : ديوار را گِل اندود كرد ، - الشّاعرُ : شاعر نيم بيت شعر گفت و نيم ديگر را شاعرى ديگر بپايان رسانيد . المِلْط - ج أَمْلَاط و مُلُوط : مرد خبيث و پليد كه مورد اعتماد نباشد ، داراى اصل و نسب صحيحى نباشد . المُلِطَّ - [ لطَّ ] : فتنه انگيز . المِلْطَاس - ج مَلَاطِيس [ لطس ] : مرادف ( المِلْطَس ) است . المِلْطَاط - [ لطَّ ] : مالهء گِلكار ، چوبهء نانوا ، لبهء دره ، ساحل دريا ، جاى پا ، رد پا ، حياط خانه ، برآمدگى تيزى در ميان سر . المِلْطَأ - [ لطأ ] : پوستهء نازكى ميان استخوان سر و گوشت آن . المِلْطَأَة - [ لطأ ] : مرادف ( المِلْطَأ ) است . المِلْطَس - ج مَلَاطِس [ لطس ] : سنگى كه با